تبليغاتX
فرشته ی زمینی خدا

فرشته ی زمینی خدا

روزت مبارک

http://dc161.4shared.com/img/BIg4U9dv/s7/0.08919379833341179/d_online.JPG

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 18:53  توسط محسن  | 

محرم شد

باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده

کسی میان این دل، خیمه ماتم زده

باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست

از این همه عاشقی، دوباره‎ام مست مست

باز محرم رسید، میکده‎ها وا شدند

تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند

باز محرم رسید، این من و گریه‎هایم

رفع عطش می‎کند، فرات اشک‎هایم

باز محرم رسید، شهر سیه‎پوش توست

دل، نگران رنج خواهر مظلوم توست

باز محرم رسید، مدرسه عشق باز

کلاس درس زینب، کار نموده آغاز

باز محرم رسید، وعده‎گه بیدلان

فصل جنون و مستی، صاحبِ صاحبدلان

باز محرم رسید، تا سحر آواره‎ام

میان میخانه‎ها، مستم و دیوانه‎ام

باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست

گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 19:50  توسط محسن  | 

عاشقت می مانم

افقی میبینم ...مملو از شعر امید ....

و تو را میبینم که کنار ذهنم خاطری سبز شدی

عاشقت میمانم...

تا افق رنگ خدایی دارد..........
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 17:44  توسط محسن  | 

دوستت دارم

یک صندلی خالی کنار رویاهام از آن توست


بنشینی یابروی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 17:39  توسط محسن  | 

تونیستی!

چقدر چله‌نشيني؟ ... چهل ...چهل ... تا چند؟
چقدر جمعه گذشت و نيامدي، سوگند
به دانه دانه تسبيح مادرم، موعود!
كه بي ‌تو هيچ نيامد به ديدنم لبخند
كه روزها همه مثل هم‌اند ـ سرد و سياه ـ
غروب‌ها و سحرهاش خسته‌ام كردند
كشانده‌اند مرا روزها به تنهايي
گمان كنم كه مرا منتظر نمي‌خواهند!

تو نيستي و جهانم پر از فراموشي‌ست
جهان عاشقي‌ام را غروب‌ها آكند...
تو نيستي كه قيامت كني به آن قامت
تو نيستي كه درختان به خويش مي‌بالند!
تو نيستي و... چقدر از زمان من باقي‌ست
چقدر بي‌تو بگويم غزل غزل، يك بند
به چشم‌هاي كسي احتياج دارد كه
زند به شاخة ادراك خاكي‌اش پيوند
به چشم‌هاي كسي كه شبيه يك منجي
زلال، آبي، روشن ـ شبيه تو ـ باشند

چقدر چله نشيني؟ چقدر ندبه و اشك؟
چقدر بي‌تو سرودن قصيده‌هاي بلند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 16:33  توسط محسن  | 

زندگی پر از سواله ........!

زندگی پر از سواله می دونم

رسیدن به تو خیاله می دونم

تو میگی یه روزی مال من میشی

اما موندنت محاله می دونم

تو میگی شبا دعامون می کنی

چشمه ی چشات زلاله می دونم

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم هلاله می دونم

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ی ما دو تا باله می دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله می دونم

طاقتم دیگه داره تموم می شه

صبر تو رو به زواله می دونم

اون درخت سیب آرزوهامون

پر میوه های کاله می دونم

آره میری و نمی پرسی که این

دل عاشق در چه حاله می دونم

I KNOW THE LIFE  IS FUL QAERE

I KNOW PULL UP TO YOU LIKE DREAM

..........?



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 15:19  توسط محسن  | 

آشنا صدایت لرزاند دلم


لحظه ی دیدار در پیش رویم

تو را دیدم نشستی روبرویم


گره خورد نگاهت در نگاهم

و لبخندی بی اراده بر لبانم


نگاهت آرام بر گوشه لغزید

چشمم آرام در جستجوت چرخید


لحظه ها بگذشت و رفتم

بی قرارِ تجدیدِ قرار گشتم


روز شماری روز دیدار كردم

گله از گذر زمان  صد باركردم


برسد باز لحظه ی تكرار

چشمم نگران باز این بار


نرم نرمك آرام دزدكانه

در جستجوت بودم كودكانه


دگر روز باز تو را دیدم

این بار بهتر و بسیار دیدم


نگاه ها زیر زیر و پنهان

چند كلامی و لحظه ی پایان


.....
.......
غم ببردی و باز هم جانم

نمی دانم چه شود نمی دانم


در كار روزگار مانده ام

بی تو هیج نامه ای نخوانده ام

آشنا صدایت لرزاند دلم

بی تو نمیتوانم که بمانم گلم


راه یافته در وجودم شوق دیدار

یاد خاطرات و ترس تكرار!

.........!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 14:54  توسط محسن  | 

روزی..........!

 

روزي
خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم ، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چيد.
هر چه ديوار ، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.

بادبادك ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ريخت.
مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگس هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:44  توسط محسن  | 

دلتنگی


امروز دلم خیلی برات تنگ شده بود .

 نمی دونی صبح تا غروب چی كشیدم از دوری و بی خبری .

یه روز دیگه بدون تو صبح تا غروب پر پر زدم .

تو كوچه باغ خاطره با یاد تو قدم زدم .

یادم اومد از او ن نگات كه مثل رؤیا بود و رفت .

مثل یه خواب . مثل غزل . پر از معما بود و رفت .

 میون اون نگاه تو . یه غربتی نشست و رفت .

نمی دونم چطور بگم . همه وجود من تویی.

 حتی تو خواب . تو بیداری . تو لحظه لحظه هام تویی.

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببینم .

اون روز اگه بیاد منم . تو قلبم ماتم میگیرم .

دوست ندارم تو قلب تو . غصه و ماتم بشینه .

تو اون چشای مهربون .غصه ی عالم بشینه.

نمی دونم چی بنویسم تا وصف خوبیهات باشه .

خیلی كمه واژه ای كه لایق وصف تو باشه .

بیشتر از این نمی نویسم . ولی از اون ته دلم .

 داد می زنم . بازم میگم .((فدای تو .  دوست دارم))           
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:28  توسط محسن  | 

عشق .......!

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/hayatetayebe/24qmgq9.jpg

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن!

ارغوانی ام چرا؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:1  توسط محسن  |